شعر مولانا در مورد سفر

شعر مولانا در مورد سفر

شعر مولانا در مورد سفر:  تقریباً همه ی انسان ها سفر را دوست دارند. اما حتی کسانی که علاقه ای به سفر ندارند با کسانی که عاشق سفر هستند در یک چیز مشترک هستند. و آن وجه مشترک همه ی انسان ها این است که همگی در حال سفر هستند! زندگی سفر است و بزرگان و عارفانی مانند مولانا، سعدی، حافظ شیرازی، فردوسی و نظامی و عطار و تمام بزرگان شعر پارسی، به این موضوع و حقیقت مهم اشاره کرده اند. در این میان، نگاه منحصر به فرد حضرت مولانا به پدیده ها و نشانه های زندگی بسیار قابل توجه است. بعنوان نمونه در غزل 128 می گوید: ما را سفری فتاد بی ما! یعنی ما در حال سفر هستیم بدون خودمان! 

یا در این بیت نغز که می فرماید : به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن - سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را؟ 

یا در این بیت بسیار زیبا  مولانا چنین می سراید: ور صفات دل گرفتی در سفر - همچو دل بی‌پا بیا بی‌سر بیا

یا در این بیت از غزل شماره 189 می گوید: ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته  -  رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ. (معنی : ای انسان عاشق که از نیستی و فنا به هستی تبدیل شده ای؛ اکنون نوبت فنا و مرگ و وصال معشوق فرا رسیده پس برای سفر وصال به رقص و شادی بپرداز!)

سایر ابیات  مولانا در مورد سفر :

طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیم          در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا

چونی در این غریبی و چونی در این سفر          برخیز تا رویم به سوی دیار ما

شعر  مولانا در مورد سفر و پختگی و رشد و تکاملی که از سفر به دست می آید در این سه بیت از غزل 214 در دیوان غزلیات شمس خلاصه شده است: 

چو آب بحر سفر کرد بر هوا در ابر          خلاص یافت ز تلخی و گشت چون حلوا
ز جنبش لهب و شعله چون بماند آتش          نهاد روی به خاکستری و مرگ و فنا
نگر به یوسف کنعان که از کنار پدر          سفر فتادش تا مصر و گشت مستثنا

معنی : آب دریا که تبخیر شد و به هوا رفت و تبدیل به ابر شد، به همین خاطر از تلخی رهایی یافت و به آب شیرین و گوارا تبدیل شد. 

اما آتش، چون از شعله و لهیب زدن ایستاد، به همین خاطر به خاکستر تبدیل شد و به مرگ و فنا رسید.

به یوسف نگاه کن که تا از کنار پدرش رفت و به سفر پرداخت، مستثنا گشت (یعنی به یوسفی که باید تبدیل می شد تبدیل شد)

شعر مولانا در مورد اینکه زندگی گاهی سفر است و گاهی توقف: 

گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر          گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود

شعر  مولانا در مورد اینکه حشر و قیامت سفری است که جان ها از خود خود می روند، همانطور که پرنده تا از تخم سفر نکند به بال و پر نمی رسد: 

چیست حشر از خود خود رفتن جان‌ها به سفر          مرغ چو در بیضه خود بال و پری می‌نشود

خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت          که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد

کتاب گلچین غزلیات دیوان شمس

کلمات کلیدی : شعر مولانا در مورد سفر، شعر مولانا در مورد سفر و مرگ، شعر مولانا در مورد سفر و قیامت و حشر، شعر مولانا در مورد یوسف کنعان، شعر مولانا در مورد یوسف مصری، شعر مولانا در مورد دریا، شعر مولانا در مورد آب، شعر مولانا در مورد آب و آتش و دریا، شعر مولانا در مورد خواب، شعر مولانا در مورد عصمت، شعر مولانا در مورد حضرت حق، شعر مولانا در مورد خاموشی و سکوت، شعر مولانا در مورد کشتی، شعر مولانا در مورد آتش و خاکستر،

مطالب مرتبط:

معرفی کتاب 7 عادت مردمان موثر

معرفی کتاب صبح جادویی

معرفی کتاب شازده کوچولو

معرفی کتاب خودت را به فنا نده

طالب خواندنی سایت کتاب دوست:

معرفی مختصر سعدی شیرازی

بازخوردها
    ارسال نظر
    (بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد)
    • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
    • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
    • - لطفا فارسی بنویسید.
    • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
    • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد