شعر مولانا در مورد مرگ

شعر مولانا در مورد مرگ

شعر مولانا در مورد مرگ: مرگ یکی از بزرگترین دغدغه های بشر بوده و طبعاً هیچ شاعر بزرگی را سراغ نداریم که در مورد مرگ چیزی نگفته باشد. خداوند در قرآن کریم می فرماید : اگر خدا را دوست دارید پس تمنای مرگ کنید! یعنی با تفسیر قرآنی اگر بخواهیم اهمیت مرگ را دریابیم، باید بدانیم که سخن خود خداوند این است که تمنای مرگ شرط اصلی دوست داشتن خداست. بدون شک عارفان حقیقی از جمله عارفان شاعر گرانقدر زبان فارسی از جمله حافظ و سعدی شیرازی، مولانا، و سایر بزرگان عرفان، از این حقیقت ناب قرآنی غافل نبودند و آنها به مراتب بالاتر از درک و فهم ما از ارتباط بین مرگ و خواستن مرگ و وصال با یار و معشوق حقیقی با خبر بودند. 

این مقدمه ای که عرض شد، می تواند دلیل کافی باشد تا ادعا کنیم که هر جا که در اشعار مولانا و حافظ و سعدی حرف از وصال یار می آید، بدون تردید منظور عارف دلسوخته خواهش و تمنای مرگ است. و چرا اینگونه نباشد که خود خداوند در کتاب مقدسش فرموده است که شرط اصلی دوست داشتن او، تمنای مرگ است! 

کتاب گلچین غزلیات دیوان شمس

ابیاتی از شعرهای زیبای مولانا در مورد مرگ : 

در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی          در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا

آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین          ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ

هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا          آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما

چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن          فروآمد ز اسپ اقبال و می‌بوسید دستش را

شعر مولانا در مورد مرگ:

این جاست که مرگ ره ندارد          مرگست بدن جدا از این جا

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما          مرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما

مرگ ما شادی و ملاقاتست          گر تو را ماتمست رو زین جا

آنک شیری ز لطف تو خوردست          مرگ بیند یقین فطام تو را

ور نه پس مرگ تو حسرت خوری          چونک شود جان تو از تن جدا

شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید          به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب

در مذهب عشاق به بیماری مرگست          هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست

زین مرگ هیچ کوسه ارزان نبرد بوسه          بینی دراز کردن آیین نر خرانست

مرگت گلو بگیرد تو خیره سر شوی          گویی رسول نامد وین را بیان نرفت

شعر مولانا در مورد مرگ: ( و اینکه انتظار مثل مرگ می ماند)

نظاره گو مباش در این راه و منتظر          والله که هیچ مرگ بتر ز انتظار نیست

شعر مولانا در مورد مرگ:

ای زده لاف کرم گفته که من محسنم          مرگ تو گوید تو را کاین همه احسان کیست؟

در این فراق چو عمری به جست و جو بگذشت          به وقت مرگ اگر نیز جست و جوست بدست

علاقه را چو ببرد به مرگ و بازپرد          حقیقت و سر هر چیز را ببیند چیست

پیر و جوان کو خورد آب حیات          مرگ بر او نافذ و میسور نیست

بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل          هم عیش را لایق نبد هم مرگ را عاشق نشد

از آب حیات او آن کس که کشد گردن          در عین حیات خود صد مرگ و اجل دارد

من ترک سفر کردم با یار شدم ساکن          وز مرگ شدم ایمن کان عمر دراز آمد

از مرگ چرا ترسم کو آب حیات آمد          وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد

بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید          کز این خاک برآیید سماوات بگیرید

زندانی مرگند همه خلق یقین دان          محبوس تو را از تک زندان نرهاند

ای آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید          این زادن ثانیست بزایید بزایید

مرا حق از می عشق آفریده‌ست          همان عشقم اگر مرگم بساید

بس کنم یا خود بگویم سر مرگ عاشقان          گر چه منکر خویش را از خشم و صفرا می‌کشد

مطالب مرتبط:

معرفی کتاب 7 عادت مردمان موثر

معرفی کتاب صبح جادویی

معرفی کتاب شازده کوچولو

معرفی کتاب خودت را به فنا نده

طالب خواندنی سایت کتاب دوست:

معرفی مختصر سعدی شیرازی

بازخوردها
    ارسال نظر
    (بعد از تائید مدیر منتشر خواهد شد)
    • - نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.
    • - لطفا دیدگاهتان تا حد امکان مربوط به مطلب باشد.
    • - لطفا فارسی بنویسید.
    • - میخواهید عکس خودتان کنار نظرتان باشد؟ به gravatar.com بروید و عکستان را اضافه کنید.
    • - نظرات شما بعد از تایید مدیریت منتشر خواهد شد